مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

454

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> آنچه دوست مىداشتيد ، براي شما بياوردم . آن‌گاه به مردم بنىبدا بگذشت وعبيدة بن عمرو بدايى را از جماعت كنده بديد ، بر وى سلام فرستاد وگفت : « بشارت باد تو را به نصرت وآرامش ! همانا تو أبو عمرو صاحب‌رأىنيكو هستى ، خداىتعالى گناهان تو را مغفور ومستور مىدارد . » ابن‌عبيده ، دايرترين ، شاعرترين وشديدترين مردمان در تشيع ومحبت علي عليه السلام بود ، امّا از شراب شكيبايى نداشت ، پس با مختار ميعاد نهادند كه شب‌هنگام از ديداريكديگر شادخوار شوند . آن‌گاه مختارروى به طائفهء بنىهند آورد وإسماعيل بن كثير را بديد وترحيب وترجيب نمود وگفت : « با برادرت امشب مرا ملاقاة كن ؛ چه آنچه دوست مىداريد ، شما را بياورده‌ام . » ونيز بر انجمنى از طايفه همدان برگذشت وگفت : « آنچه شما را مسرور دارد ، بياورده‌ام . آن‌گاه به مسجد آمد ومردمان بدو نگران همىشدند . پس به پاى شد ونماز بگذاشت تا نماز برپاى آمد وبا مردمان نيز نماز گذاشت . پس از آن به منزل خويش رفت ، شيعيان با وى آمد وشد كردند . إسماعيل بن كثير ، برادرش وعبيدة بن عمرو بر حسب ميعاد بدو شدند . مختار از چگونگى حال پرسيدن گرفت وايشان داستان سليمان بن صرد را بدو بازگفتند . اين‌وقت مختار بر منبر شده بود ، پس سپاس خداىرا بگذاشت وگفت : « بدانيد كه مهدى ابن الوصي يعنى محمد ابن الحنفية مرا به امانت ، وزارت ، امارت وتدبير أمور به شما فرستاده وبه قتل ملحدان ، طلب خون اهل‌بيت طاهرين ودفع ظلم ظالم از مظلوم امر فرموده . بهتر اين است كه شما در أجابت امر أو بر تمامت مردمان پيشى وبيشى جوييد . » پس حاضران با وى انجمن كردند وهم به مردم شيعه كه نزد سليمان بن صرد انجمن بودند ، پيام فرستاد ، همان سخنان بگذاشت وگفت : « سليمان را در كار حرب وضرب ، بصيرتي نيست ، تجربتى وافى در أمور ندارد ، همى خواهد شما را بيرون آورد وشما وخود را به كشتن دهد . لكن من با شما بر آن طريقت كه به من فرمان رفته وبر آن مرحله كه ولىّ شما مرا بر شما ولايت داده ، كار كنم ، دشمنان شما را نابود گردانم ، جراحت‌هاى صدور شما را شفا بخشم ، گوش به سخن من بياوريد وآنچه گويم أطاعت كنيد . » آن‌گاه پراكنده شدند ومختار بر اين‌گونه روزگار نهاد تا جماعتى از شيعيان را مستمال ساخته ، ايشان با وى مراوده همىكردند وأو را عظيم شمردند ، اما بزرگان شيعه با سليمان بودند وهيچ‌يك با مختار آمد وشد نمىكردند . در اين‌وقت سليمان از تمامت بندگان يزدان ، بر مختار گران‌تر ودشوارتر مىنمود . چون سليمان‌بن‌صرد خزاعي با أصحاب وأعوان خود از كوفه به طرف جزيره خروج نمود ، عمر بن سعد ، شبث بن ربعي وزيد بن حارث بن رويم ، با عبداللَّه بن يزيد خطمى وإبراهيم بن محمد بن طلحه والى كوفه گفتند : « همانا مختار بن أبي عبيد از سليمان بن صرد براي شما سخت‌تر ودشوارتر است ، چه سليمان خروج كرده است وبا دشمنان شما قتال مىدهد . لكن مختار به آن انديشه روزگار مىسپارد كه در شهر شما بر شما بتازد ، آشوب دراندازد وصواب چنان است كه أو را بند برنهيد ودر زندان بيفكنيد تا امر مردمان به جايى استقامت جويد . » پس جمعيتى فرآهم شدند وبه‌ناگاه بر مختار بتاختند . چون مختار ايشان را بديد ، گفت : « شما را چه مىشود ، سوگند با خداى بر من نصرت نجوييد . »